اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
805
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
كردن . و بداند كه معنى قدرت چه باشد و تأثيرات قدرت كدام باشد و مقدور كدام باشد و قادر كدام باشد ؛ و تصرف كردن به قدرت چگونه باشد . و نيز جز اين معنى هست چون اين معانى قدرت بداند اكنون عارف باشد . و ديگر صفات هم بر اين معنى است . و به ظاهر اين مرا مثال است كه اگر كسى بداند كه اين فلان زيد است و پس عمر است ؛ و بداند كه از كدام شهر است و آدمى است و مرد است يا زن است ، بدين مقدار به وى عالم باشد و احكام شريعت به ظاهر به وى تعلق گيرد ، تا اگر بدين مقدار بر وى او را گواهى دهد درست آيد ؛ و لكن عارف نباشد بدين كس تا از احوال باطن وى خبر ندارد و اسباب وى را حقيقت نداند و سرهاى وى نشناسد و معاملات وى اندر باطن نداند . و چنان دانم كه اين در قصهء پسران يعقوب عليه السلام بيامد ؛ و آن آن است كه ايشان ظاهر حال ابن يامين دانستند و بر ظاهر آن گوايى دادند پيش پدر خود ؛ و اسم علم بر آن گواهى واقع كردند و گفتند : و ما شهدنا الا بما علمنا و ما كنا للغيب حافظين . [ 219 الف ] و يوسف عليه السلام باطن آن حال دانست تا ابن يامين نزديك برادران دزد بود بر حكم ظاهر و مسترق و مستذل بود ؛ و نزديك يوسف عليه السلام مكرم بود و معظم بود . علم يوسف باطن بود ، علم برادران ظاهر . ايشان را علم بود و يوسف را معرفت . به حكم دين اسلام بر قول اين قايل دانستن امر و نهى و شريعت دانستن علم است ، و حكمت امر و نهى [ و ] حقايق شريعت ، و مراد حق تعالى اندر خلق و اندر امر و نهى دانستن معرفت است . آن ظاهر است و اين باطن . و نيز خبرى است كه راوى آن جعفر صادق است رضى الله عنه ان لكل حرف من القرآن ظهرا و بطنا ، اى ظاهرا و باطنا فالظاهر هو العلم و الباطن هو المعرفة . و شايد كه مراد اين قايل آن باشد كه خداى عز و جلّ گفت : وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ . پس قبول امر به ظاهر علم باشد و مشاهدت غيب به باطن معرفت باشد . ثم قال : « و قال غيره اباح العلم للعامة و خص اولياؤه بالمعرفة » . يعنى همه عامهء مؤمنان را عالم شايد خواندن و جز اولياى خاص را